متن مصاحبه ايرنا با مادر بزرگوار شهيد محمد رضا علي گليان

۲۴۴ بازديد

مصاحبه مادر شهيد والامقام محمد رضا علي گليان

بسم رب الشهداء والصديقين

 متن مصاحبه ايرنا با مادر بزرگوار شهيد محمد رضا علي گليان

 به گزارش ايرنا، مادر شهيد ˈمحمدرضا علي گليانˈ خود مي گويد تنها دلخوشي ام ، وعده ديدارهاي گاه به گاه روزهاي پنجشنبه است.

 

چهره اش نوراني است كه؛ نشان ايماني محكم و استوار از جنس حضرت زينب (س) است و لايق قرباني دادن. دامنش محل معراج و دستانش پلكان عروج مادر شهيد است و تقديري اگر هست؛ به واسطه فرزندي است كه جانش را در جهاد في سبيل الله تقديم معبود خود كرده است.

 

اما او جهادي بس عظيم انجام داده است و ميدهد او دل كنده از هر آنچه كه زندگي اش بوده و ˈمحمدرضاˈ سراغ دل خويش رفته است. راه افتادنش را، زبان گشودنش را، قد كشيدنش همه را با چشمان و گوش هايش شنيده و ديده است و زمان آزمون الهي، مردانه پاي اعتقاداتش ايستاده و فقط گفته است ˈبروˈ و...

لطفا براي مطالعه متن كامل مصاحبه ، به ادامه مطلب برويد!!!!

 

مصاحبه مادر شهيد والامقام محمد رضا علي گليان

بسم رب الشهداء والصديقين

 متن مصاحبه ايرنا با مادر بزرگوار شهيد محمد رضا علي گليان

 به گزارش ايرنا، مادر شهيد ˈمحمدرضا علي گليانˈ خود مي گويد تنها دلخوشي ام ، وعده ديدارهاي گاه به گاه روزهاي پنجشنبه است.

 

چهره اش نوراني است كه؛ نشان ايماني محكم و استوار از جنس حضرت زينب (س) است و لايق قرباني دادن. دامنش محل معراج و دستانش پلكان عروج مادر شهيد است و تقديري اگر هست؛ به واسطه فرزندي است كه جانش را در جهاد في سبيل الله تقديم معبود خود كرده است.

 

اما او جهادي بس عظيم انجام داده است و ميدهد او دل كنده از هر آنچه كه زندگي اش بوده و ˈمحمدرضاˈ سراغ دل خويش رفته است. راه افتادنش را، زبان گشودنش را، قد كشيدنش همه را با چشمان و گوش هايش شنيده و ديده است و زمان آزمون الهي، مردانه پاي اعتقاداتش ايستاده و فقط گفته است ˈبروˈ و...

 مادر شهيد محمدرضا علي گليان

 نامش ˈكبري ايپك لوˈ است. مادر چهار پسر و يك دختر. محمدرضايش فرزند چهارم خانواده است. زرنگ ودرس خوان. آنقدر كه همه اميد به رتبه نخست كنكورش داشتند. اما دلش را خدا در دانشگاه ديگري پذيرفت. جبهه شد مكان تحصيلش و خاك شلمچه محل پذيرفتن و عروج.

 

محمدرضا سال چهارم دبيرستان رشته الكترونيك بود. خيلي درس خوان بود. هميشه شاگرد اول بود. اونقدر با استاداش رابطه اش خوب بود كه حد نداشت. يه روز كه رفته بودم مدرسه شون ديدم رو شونه معلمشونه. اول فكر كردم دوستشه. گفتن نه بابا اين معلمشونه. اونقدر كه با اينها دوست و صميمي بود.

 

بعد شهادتشم كه مديرشون اومد وبراش سخنراني كرد و گريه و زاري.اصلا يه چيز ديگه اي بود. يه چيز مي گم يه چيز مي شنوي. من همه بچه هام مومن و مذهبي هستن ولي هيچ كدوم به پاي محمدرضا نمي رسن.

 

براي بار دوم كه داشت مي رفت جبهه گفتم محمدرضا نرو بمون براي كنكور بخون. گفت مامان تو كه مي دوني من اگه كنكور بدم نفر اول مي شم. حالا بزار برم جبهه. بيست چهارم دي ماه شهيد شد ديگه بر نگشت كه كنكور بده.

 

پدر را محمدرضا، خود راهي جبهه كرده است. آنقدر با پدر رفت و آمد كه شهادت قسمت خودش شد و رساندن خبر شهادتش به مادر نيز قسمت همسر شد. سخت و جانكاه بود خبر شهادت فرزند را پدر به مادر برساند. اما گويا خدا اين بار خود، پدر را قاصد اين خبر كرده است.

 

محمدرضا اونقدر تو گوش پدرش خوند كه بابا تو جبهه به شما نياز هست؛ پدرش هم به عنوان راننده رفت جبهه. خبر شهادتش رو هم پدرش برامون آورد.

 

تو كربلاي 5 تو خط مقدم بود. تيكه تيكه شده بود. دستاش، پاهاش همه جاش تيكه تيكه و قطع شده بود. فقط صورتش يه كم سالم مونده بود. يكي از دوست هاش مجروح شده بود. گفته بود اگه محمدرضا رو از زمين جمع نكنيد منو هم عقب منتقل نكنيد من هم نمي يام. ديگه مجبور شده بودن، محمدرضا رو هم به عقب منتقل كنند.

 

كه اگه نمي كردن احتمالا مفقود مي شد. به پدرش گفته بودن كه پسرت مجروح شده. برو ببينش. رفته بود ديده بود كه شهيد شده. اومد كه خونه، يك روز به ما نگفت. فرداش خبرشو بهمون گفت. من اصلا صدام در نمي يومد. مي گفتم كسي نبايد صداي منو بشنوه. خيلي برام مهم بود كسي صداي گريه منو نشنوه.

 

محمدرضا جمعا دو بار رفت جبهه. بار آخر مهر رفت و بيست و چهارم دي شهيد شد. بار آخر كه داشت مي رفت، همش پشت سرش آب مي ريختم. مي گفتم برو ان شاالله بر مي گردي. ولي رفت و عاقبت بخير شد زيرا برگشت به دنيا چيزي جز خسران نيست.

كارهايش مخلصانه بود و فقط براي رضاي خدا. همين كارهاي بي ريايش بود كه او را از ديگران متمايز مي ساخت. مانند مهماني بود كه هر لحظه عزم سفر بر سر داشت. همه اهل خانه همين حس را نسبت به او داشتند.

 

از بس اين بچه، بچه خوبي بود كه حد نداشت. از وقتي كه خودش رو شناخت، بچه هايي كه تو كوچه بودن رو مي آورد تو خونه و بهشون نماز ياد مي داد. تقريبا 10 سالش بود. اصلا براي ريا كار نمي كرد. بعد از شهادتش هم از ميدان خراسان اومدن گفتن شما نمي دونيد كه اين براي ما درس قرآن مي داده.

 

ولي ما خبر نداشتيم. مثل مهمون بود خونمون. هر كس از بيرون مي اومد. هر چي داشت مي گذاشت جلوي اين. خيلي مظلوم بود. همه چيزش با بقيه فرق مي كرد. ظاهرش، روحياتش و اخلاقش اصلا موقع به دنيا اومدن صورتش نوراني بود.

 

از وقتي كه بچه بود من هر وقت كه مي خواستم صورت اينو نگاه كنم صلوات مي فرستادم. خيلي سعي مي كرد حق الناس رو رعايت كنه. يه بار پدرش براي اينكه چاه خونه پر نشه. فاضلاب رو كشيد تو كوچه كه بره تو جوب. اومد و گفت بابا آخه اين چه كاريه كه مي كني. خوب چاه پر بشه تخليه اش مي كنيم ديگه. اين كار درستي نيست. من كه تو رو حلال نمي كنم ديگران كه جاي خود دارن.

 

خواب پدر ومادر شهيد

محمدرضا كه شهيد شد؛ خواب شب قبل مادر و پدر نيز به سادگي تعبير شد هر دو خواب پرگشودن و به خدا رسيدن فرزندشان را ديده بودند. همان فرزندي كه چون ميهمان خانه شان بود و با ديگر فرزندانشان تفاوتي قابل ملاحظه داشت.

 

هم من و هم پدرش شب قبل از شهادت محمدرضا خوابشو ديده بوديم. شبي كه شهيد شد خواب ديدم كه يه پرنده سفيد رنگ اومد تو اتاق گفتم اين پرنده از كجا اومد. گرفتم تو دستم و يك آن ديدم، پنجره اتاق به سمت حرم امام حسين (ع) باز شده همين جور اين پرنده رو گرفتم هوا پرواز كرد به سمت حرم پر كشيد و رفت. باباشم دقيقا همون شب تو جبهه خواب ديده بود كه با محمدرضا هر دو به سمت بالا دارن ميرن تا اينكه به جايي ميرسن كه محمدرضا مي گه بابا شما نمي توني بياي. شما برو پايين بعد ديده بود اون رفته بالا و پدرش هم محكم افتاده پايين.

 

يه عكسي هم ما براي حجله اش داديم كه خودش اصلا نديده بود. رفته بود عكس گرفته بود و از پدرش خواسته بود كه از عكاسي بگيره باباش كه گرفته بود آمده بود تا بهش بده گفته بودن، اينها رفتن جلو خط مقدم كه ديگه چند روز بعد شهيد مي شه و همون عكس شد عكس حجله اش.

 

از بعد شهادتشم هميشه احساسش مي كنم. يه بار شب قدري ديدم با همون لباس بسيجي اومد و زانو زد جلوي پام خدا شاهده توي خونه هم كه هستم هميشه كنارمه خب شهدا زنده هستن ديگه بايدم احساسش كنم چون من يك مادرم...

                                شادي روح شهدا صلوات

 

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در مونوبلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.