آرشیو آبان ماه 1398

آرشیو آبان ماه 1398

گسترش فرهنگ ايثار وشهادت

لذت كمك به هموطن/خاطرات شهيد محمد علي دولت آبادي

۷۹ بازديد

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي/لذت كمك به هموطن

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي

نقل خاطره از پدر شهيد محمدعلي دولت آبادي

لذّت كمك به هموطن

محمد تازه چند ماهي بود كه در كلانتري 120 سيدخندان مشغول انجام وظيفه به عنوان پليس110 شده بود.

شبي محمد پس از پايان شيفت به  منزل آمد.زمستان بود وساعت از 23  گذشته بود.

در را كه برايش باز كردم لباسهاي خيس و گلي محمد و چهره  سرمازده اش به خوبي نمايان بود.

به داخل خانه آمد و با همان لباسهاي خيس وگلي جلو بخاري ايستاد تا سرما از تنش بيرون رود.

كمي كه گرم شد لباس عوض كرد و پس از شستشوي دست و صورتش ، كنار سفره غذا كه برايش آماده كرده بوديم نشست.

مادرش چون صبح زود سركار ميرفت و خواهر هم  به مدرسه، هر دو خواب بودند و فقط  من طبق معمول هرشب بيدار بودم.

باهم شام خورديم (معمولا من شبها بخاطر اينكه تنها نباشد با محمد شام ميخوردم البته شبهايي كه مادر و خواهرش بخاطر مدرسه و كار خواب بودند وگرنه همه با هم شام ميخورديم).

محمد عليرغم اينكه لباسهايش را عوض كرده و گرم شده بود ولي هنوز كمي ميلرزيد.

طاقت نياوردم وگفتم : بابا چرا اينجوري؟ گفت: دنبال متهم بوديم و باران هم مي باريد ومنهم سوار موتور بودم .

گفتم آخه بابا اينجوري كه تو هرشب يا لباسهايت پاره و يا خيس است و گلي و يا خودت زخمي و اينجوري سرمازده وخسته، از پا مي افتي.

جوابش آنقدر دندان شكن بود و قاطع  كه ديگر هيچوقت  گله نكردم.

گفت: بابا من بيشتر روي سرقت كار ميكنم و معمولا اين سارقين هم اتومبيل هايي مثل پرايد و پژو را ميزنند چون سرقت آن برايشان راحت تراست.

اينگونه ماشين ها  براي افراد كم درآمد جامعه است كه يا  با همين اتومبيل امرار معاش كرده و هزينه زندگي خانواده خود را فراهم ميكنند ويا كلي كار كرده و پس انداز نموده اند تا توانسته اند اتومبيلي براي راحتي خانواده خود تهيه كنند.

حال يك سارقين از خدا بي خبر با سرقت اين ماشين مشكلات فراواني براي آنان ايجاد ميكنند.

او گفت : بابا نميداني وقتي يك اتومبيل را به صاحبش برمي گرداني چه لذتي دارد.گفت: رساندن حق به حق دار آنقدر اجر و پاداش دارد و آنقدر دعاي خير بهمراهش است كه نميتواني تصور كني.

گفتم : تو كه هنگام تحويل خودرو ، پيش آنها نيستي كه ازتو تشكر كنند.

گفت: خدا كه هست تا ثوابش را برايم بنويسد!!!!

فقط شرم وحياي پدر و فرزندي باعث شد آن لحظه نپرم و در آغوشش نگيرم.

جوابش طوري بود كه اگر حتي ذره اي هم شك داشتم كه او بزرگ نشده، آن جوابش شك مرا به يقيين تبديل كرد و دانستم  كه محمد از من خيلي بزرگتر و جلوتر است.

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي/لذت كمك به هموطن

خاطرات شهيدمحمدعلي دولت آبادي /عكسي براي شهادت

۸۵ بازديد

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي-عكسي براي شهادت-حساب وكتاب شهيد دولت آبادي

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي

عكسي براي شهادت/ حساب وكتاب

نقل خاطره از مادر شهيد دولت آبادي

مادر شهيد مي گويد: چند  روز قبل از شهادت محمد ظهر روز جمعه بود و ما در خانه وهمه روزه بوديم.

شيفت محمد عصر ساعت 7 بعداظهر بود.

محمد مرا به اتاقش خواند و گفت مامان بشين و من هم در كنارش نشستم .

بعد محمد برايم از حساب و كتابش گفت.گفت از چه كساني طلب دارد و به چند نفر هم مختصري بدهي و قسط.

عكسي را هم با پدرش در عكاسي براي كارت پرسنلي خود گرفته بود نشانم داد و گفت: اين عكس براي شهادتم خوب است!!!!

من از او پرسيدم كه حال اينها را چرا به من ميگويي؟ گفت : مامان از فردا كه ما خبر نداريم شايد همين امروز من شهيد شوم!!!

من گفتم بس كن پسرم اينها چيه ميگي؟ هنوز من هزار تا آرزو برايت دارم .ميخواهم داماديت رو ببينم انشاأالله

محمد به من گفت: حالا ديگه.گفت: مامان طلب ها را مي بخشم ولي بدهي ها را حتما پرداخت كنيد.

محمد بعد از آن جلو آينه رفت و به موها و سرو وضعش رسيد ومدام زير لب حسين حسين ميگفت.

چشمهايم را از او بر نمي داشتم.

آنروز برايم  قدش خيلي بلندتر شده بود .فهيمدم كه پسر دردانه ام بزرگ شده.خيلي بزرگ

 

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي-عكسي براي شهادت-حساب وكتاب شهيد دولت آبادي