خاطرات شهدا

خاطرات شهدا

گسترش فرهنگ ايثار وشهادت

خاطرات شهيددولت آبادي - خانمي مسن با لباسهايي مندرس

۸۳ بازديد

خاطرات شهيددولت آبادي-خانمي مسن با دمپايي ولباسهايي مندرس

نقل خاطره  از عمه شهيدمحمدعلي دولت آبادي به نقل از.....

خانمي مسن  بادمپايي و لباسهايي مندرس

عمه شهيددولت آبادي از روز تشيع پيكر شهيد نقل ميكند كه :

مراسم تشيع عليرغم اينكه رسانه اي نبود ولي بسيار باشكوه برگزار شد .همه شركت كرده بودند از مردم عادي تا بسيجي ها و بچه هاي نيروي انتظامي.

مراسم تشيع و تدفين كه تمام شد وهمه رفتند، من مانده بودم سرخاك تا  كمي با برادرزاده ام خلوت كنم

اطراف خلوت شده بود و ديگر از آن ازدحام خبري نبود.

پس از آنكه كمي اطراف مزار را تميز كردم سرخاك نشستم كه خانمي مسن با دمپايي ولباسهايي مندرس نظرم را جلب كرد  كه سرخاك محمد داشت گريه ميكرد.

من هر چه به چهره اش نگاه كردم او را نشناختم ، كنار او نشستم  وپس از انكه آرام شد از او پرسيدم :خانم شما محمد(شهيددولت آبادي) را از كجا ميشناسي؟

گفت : من هميشه در پارك جنب كلانتري 120 سيد خندان مي نشينم.

محمد هر وقت از آنجا با موتورش رد ميشد مي ايستاد و از من مي پرسيد :خاله كسي اذيتت نميكند؟

چيزي لازم نداري؟ بعد كمكي به من ميكرد و كمي با من حرف ميزد وميرفت.

خاله گفتنش خيلي بدلم مي نشست. جايي كه امثال ما را كسي تحويل نميگيرد او هميشه با مهرباني با من حرف ميزد.

او گفت:از ديروز كه عكسش را ديدم وفهميدم كه شهيد شده اصلا حال خودم را نمي فهميدم و انگار دنيا روي سرم خراب شده و امروز اط جلو كلانتري با مردم خودم را به بهشت زهرا رساندم تا در مراسم تدفين او شركت كنم و كمي در كنار مزارش آرام بگيرم.

خاطرات شهيددولت آبادي-خانمي مسن با دمپايي ولباسهايي مندرس

لذت كمك به هموطن/خاطرات شهيد محمد علي دولت آبادي

۸۲ بازديد

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي/لذت كمك به هموطن

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي

نقل خاطره از پدر شهيد محمدعلي دولت آبادي

لذّت كمك به هموطن

محمد تازه چند ماهي بود كه در كلانتري 120 سيدخندان مشغول انجام وظيفه به عنوان پليس110 شده بود.

شبي محمد پس از پايان شيفت به  منزل آمد.زمستان بود وساعت از 23  گذشته بود.

در را كه برايش باز كردم لباسهاي خيس و گلي محمد و چهره  سرمازده اش به خوبي نمايان بود.

به داخل خانه آمد و با همان لباسهاي خيس وگلي جلو بخاري ايستاد تا سرما از تنش بيرون رود.

كمي كه گرم شد لباس عوض كرد و پس از شستشوي دست و صورتش ، كنار سفره غذا كه برايش آماده كرده بوديم نشست.

مادرش چون صبح زود سركار ميرفت و خواهر هم  به مدرسه، هر دو خواب بودند و فقط  من طبق معمول هرشب بيدار بودم.

باهم شام خورديم (معمولا من شبها بخاطر اينكه تنها نباشد با محمد شام ميخوردم البته شبهايي كه مادر و خواهرش بخاطر مدرسه و كار خواب بودند وگرنه همه با هم شام ميخورديم).

محمد عليرغم اينكه لباسهايش را عوض كرده و گرم شده بود ولي هنوز كمي ميلرزيد.

طاقت نياوردم وگفتم : بابا چرا اينجوري؟ گفت: دنبال متهم بوديم و باران هم مي باريد ومنهم سوار موتور بودم .

گفتم آخه بابا اينجوري كه تو هرشب يا لباسهايت پاره و يا خيس است و گلي و يا خودت زخمي و اينجوري سرمازده وخسته، از پا مي افتي.

جوابش آنقدر دندان شكن بود و قاطع  كه ديگر هيچوقت  گله نكردم.

گفت: بابا من بيشتر روي سرقت كار ميكنم و معمولا اين سارقين هم اتومبيل هايي مثل پرايد و پژو را ميزنند چون سرقت آن برايشان راحت تراست.

اينگونه ماشين ها  براي افراد كم درآمد جامعه است كه يا  با همين اتومبيل امرار معاش كرده و هزينه زندگي خانواده خود را فراهم ميكنند ويا كلي كار كرده و پس انداز نموده اند تا توانسته اند اتومبيلي براي راحتي خانواده خود تهيه كنند.

حال يك سارقين از خدا بي خبر با سرقت اين ماشين مشكلات فراواني براي آنان ايجاد ميكنند.

او گفت : بابا نميداني وقتي يك اتومبيل را به صاحبش برمي گرداني چه لذتي دارد.گفت: رساندن حق به حق دار آنقدر اجر و پاداش دارد و آنقدر دعاي خير بهمراهش است كه نميتواني تصور كني.

گفتم : تو كه هنگام تحويل خودرو ، پيش آنها نيستي كه ازتو تشكر كنند.

گفت: خدا كه هست تا ثوابش را برايم بنويسد!!!!

فقط شرم وحياي پدر و فرزندي باعث شد آن لحظه نپرم و در آغوشش نگيرم.

جوابش طوري بود كه اگر حتي ذره اي هم شك داشتم كه او بزرگ نشده، آن جوابش شك مرا به يقيين تبديل كرد و دانستم  كه محمد از من خيلي بزرگتر و جلوتر است.

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي/لذت كمك به هموطن

خاطرات شهيدمحمدعلي دولت آبادي /عكسي براي شهادت

۸۶ بازديد

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي-عكسي براي شهادت-حساب وكتاب شهيد دولت آبادي

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي

عكسي براي شهادت/ حساب وكتاب

نقل خاطره از مادر شهيد دولت آبادي

مادر شهيد مي گويد: چند  روز قبل از شهادت محمد ظهر روز جمعه بود و ما در خانه وهمه روزه بوديم.

شيفت محمد عصر ساعت 7 بعداظهر بود.

محمد مرا به اتاقش خواند و گفت مامان بشين و من هم در كنارش نشستم .

بعد محمد برايم از حساب و كتابش گفت.گفت از چه كساني طلب دارد و به چند نفر هم مختصري بدهي و قسط.

عكسي را هم با پدرش در عكاسي براي كارت پرسنلي خود گرفته بود نشانم داد و گفت: اين عكس براي شهادتم خوب است!!!!

من از او پرسيدم كه حال اينها را چرا به من ميگويي؟ گفت : مامان از فردا كه ما خبر نداريم شايد همين امروز من شهيد شوم!!!

من گفتم بس كن پسرم اينها چيه ميگي؟ هنوز من هزار تا آرزو برايت دارم .ميخواهم داماديت رو ببينم انشاأالله

محمد به من گفت: حالا ديگه.گفت: مامان طلب ها را مي بخشم ولي بدهي ها را حتما پرداخت كنيد.

محمد بعد از آن جلو آينه رفت و به موها و سرو وضعش رسيد ومدام زير لب حسين حسين ميگفت.

چشمهايم را از او بر نمي داشتم.

آنروز برايم  قدش خيلي بلندتر شده بود .فهيمدم كه پسر دردانه ام بزرگ شده.خيلي بزرگ

 

خاطرات شهيد محمدعلي دولت آبادي-عكسي براي شهادت-حساب وكتاب شهيد دولت آبادي

فقط سه دقيقه/خاطره اي از شهيد مدافع وطن شهيد محمدعلي دولت آبادي

۷۰ بازديد

خاطرات شهيد مدافع وطن شهيدمحمدعلي دولت آبادي-فقط سه دقيقه

 

فقط سه دقيقه / خاطره اي از شهيد مدافع وطن شهيد محمدعلي دولت آبادي

نقل خاطره از سرهتگ حسن نورآبادي رياست محترم وقت كلانتري 120سيد خندان

شب قبل از شهادت شهيدمحمدعلي دولت آبادي بود وبنده مي خواستم به هيئت محبان امام علي عليه السلام بروم.

(هنگام شهادت شهيد دولت آبادي سرهنگ حسن نورآبادي رياست كلانتري 120 سيدخندان را عهده داربودند)

چون از قبل مي دانستم شهيدمحمدعلي دولت آبادي به هيئت علاقه زيادي دارد وبه اصطلاح يك هيئتي ست واز طرفي در مدت خدمت ايشان در كلانتري 120سيد خندان بسيار از حسن خدمت و وظيفه شناسي ايشان راضي بودم ، به او پيشنهاد دادم كه با هم به هيئت برويم وايشان هم قبول كردند.

ماه مبارك رمضان بود و هواي مرداد ماه بسيار گرم وهمه ما هم روزه بوديم.

خاطرات شهيد مدافع وطن شهيدمحمدعلي دولت آبادي-فقط سه دقيقه

ماه مبارك رمضان در جبهه ها

۴۸ بازديد

ماه مبارك رمضان وشهدا - مطالب ومقالات فرهنگ ايثار و شهادت

ماه مبارك رمضان در جبهه ها

 روزه داران شهيد
رمضان در جبهه‌ها در اوج گرماي تابستان آن هم در منطقه خوزستان حال و هواي ويژه‌اي داشت. سال 60 ماه رمضان در اوايل مرداد ماه و گرماي بالاي 50 درجه خوزستان بسيار طاقت فرسا بود. رزمندگاني كه از اقصي نقاط كشور به جبهه مي‌آمدند حكم مسافر را داشتند و كمتر مي‌توانستند يكجا ثابت باشند بعضي از آن‌ها در يك منطقه مي‌ماندند و از مسئول يا فرمانده مربوطه مجوز مي‌گرفتند و قصد ده روز كرده و روزه دار مي‌شدند.

روزهاي طولاني بالاي 16 ساعت، گرماي شديد و سوزان كار فعاليت نبرد با دشمن حتي در منطقه پدافندي شدت يافتن تشنگي و ضعف و بي حالي از جمله مواردي بود كه وجود داشت اما به لطف خدا در ايمان و اراده رزمندگان كم‌ترين خللي ايجاد نمي‌شد. سال 61 ماه مبارك رمضان در تير ماه واقع شد. عمليات رمضان در همين ماه انجام گرفت.

شب 19 رمضان در حال و هواي خاصي رزمندگان آماده عمليات مي‌شدند. گرماي شديد باد و توفان شن‌هاي روان و از همه مهم‌تر نبرد با دشمن آن هم براي كساني كه روزه دار بودند بسيار سخت بود. انسان تا در شرايط موجود قرار نگيرد درك مطلب برايش سنگين است.

در آن عمليات بسياري از عزيزان به وصال حضرت حق پيوستند در حالي كه روزه دار بودند و لب‌هايشان خشكيده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسين (ع) و عطش كربلا رفتند و به شهادت رسيدند.

لطفا براي مشاهده كامل متن ، به ادامه مطلب برويد!!!!!!

چند خاطره از خاطرات تفحّص

۹۵ بازديد

خاطرات تفحص شهدا - ياد و خاطره شهدا - مطالب شهيد و شهادت

چند خاطره از خاطرات تفحّص

انگشت و انگشتر
فكر مى كنم سال ۷۳ بود يا ۷۴ كه عصر عاشورا بود و دل ها محزون ازياد ابا عبدالله الحسين(عليه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پيكر بى سرو... بچه ها در ميدان مين فكه، منطقه والفجر يك مشغول جستجو بودند. مدتى ميدان مين را بالا و پايين رفته بوديم ولى از شهيد هيچ خبرى نبود. خيلى گرفته و پكر بوديم. همين جور كه تنها داشتم قدم مى زدم، به شهدا التماس مى كردم كه خودى نشان بدهند. قدم زنان تا زير ارتفاع ۱۱۲ رفتم. ناگهان ميان خاك ها و علف هاى اطلاف، چشمم افتاد به شيئى سرخن رنگ كه خيلى به چشم مى زد. خوب كه توجه كردم، ديدم يك انگشتر است. جلوتر رفتم كه آن را بردارم. در كمال تعجب ديدم يك بند انگشت استخوانى داخل حلقه انگشتر قرار دارد. صحنه عجيب و زيبايى بود. بلادرنگ مشغول كندن اطراف آنجا شدم تا بقيه پيكر شهيد را در آورم.
بچه ها را صدا زدم و آمدند. على آقا محمودوند و بقيه آمدند. آنجا يك استخوان لگن و يك كلاه خود آهنى و يك جيب خشاب پيدا كرديم. خيلى عجيب بود. در ايام محرم، نزديك عاشورا و اتفاقاً صحنه ديدنى بود. هر كدام از بچه ها كه مى آمدند با ديدن اين صحنه، خوا نا خواه بر زمين مى نشستند و بغضشان مى تركيد و مى زدند زير گريه. بچه ها شروع كردند به ذكر مصيبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پيوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسين(عليه السلام).

لطفا براي مشاهده كامل متن ، به ادامه مطلب برويد!!!!!!!!

خاطرات نماز شهدا از زبان ياران شهيد

۵۲ بازديد

شهدا ونماز-خاطرات نماز شهدا به روايت ياران شهدا

ياران شهدا روايت مي كنند:

شهدا ونماز

فصل اول: خاطرات مربوط به وضوي شهيدان

1- شهيد مسعود احمدي نسب:

زمستان 52 را فراموش نمي‌كنم. هوا خيلي سرد و يخبندان بود. رفته بوديم تهران كه سري به پدر بزرگش بزنيم. صداي اذان صبح كه از مسجد محل به گوش رسيد، مسعود احمدي نسب كه آن وقت يازده سال داشت برخاست و از آبي كه يخ زده بود باري وضو استفاده كرد. پدربزرگ او كه شاهد ان صحنه با شكوه بود خوشحال شد و گفت:‌خدا را شكر كه در اين روزها مي‌بينم نوه‌هايم مذهبي و اهل نماز و دعا هستند.

***************

2- شهيد نادر پشكوهي:

نادر بي‌نهايت به قرائت قرآن علاقه داشت، بخصوص سوره والفجر را زياد مي‌خواند. كه حتماً رابطه‌اي بود بين علاقه او به اين سوره و شهادتش درعمليات والفجر 8 اكثر شبها تا نيمه شب بيدار بود و بر سجاده با خدايش را رزاو نياز مي‌كرد.

يادم مي‌آيد نادر هميشه مي‌گفت: شهادت يك انتخاب است، نه يك اتفاق. اذان ظهر بود كه پا به دنيا گذاشت و در 22 سال عمرش حافظ اذان و نماز و قرآن بود و در اذان مغرب نيز به فيض عظيم شهادت نايل گشت.

لطفا براي ادامه ، به ادامه مطلب برويد!!!!!